Mar 7, 2011

Filtered in Iran این وبلاگ مسدود شد

This weblog has been recently filtered in Iran. So it makes no sense to keep it updated, since my writings are/were mainly in Persian.


دوستان عزیز و وبگردان گرامی،


این وبلاگ هم مثل وبلاگ قبلی چندی ست فیلتر شده و من دیگر انگیزه ای برای ادامه ی گاه نگاری ندارم، آن هم در شرایطی که باوجود خودسانسوری و رعایت خطوط قرمز، مسدودت میکنند.


ما که زندگی واقعی مان به کل تعطیل شده، بهتر است زندگی مجازی مان هم تخته شود.


با تشکر از سیستم خودکار فیلترینگ که ما را از این مشغله ی نیم بند و بیحاصل معاف کرد و با پوزش از خوانندگان اندکی که مدتها حرف و حدیث دندانگیری برایشان نداشتم.

Feb 4, 2011

نماهنگ "دیگه دیره" با صدای فریدون فراهانی


Fereydoun Farahani - Persian Music فریدون فراهانی - دیگه دیره

ترانه ی «دیگه دیره» (افسوس / هنوزم) با صدای فریدون فراهانی

آواز و دیوان: فریدون فراهانی

ویدئوی نماهنگ: مجید ماهیچی


دانلود فایل صوتی ترانه بصورت MP3: اینجا

دانلود ویدئوی نماهنگ: اینجا

همین نماهنگ در یوتیوب: اینجا


ترانه های دیگر از فریدون:

تا کی محنت و غم (ویدئو)

آواز رهایی (فایل صوتی)


متن ترانه:


هنوزم چشمای تو مثه شبای پر ستاره ست

هنوزم دیدن تو برام مثه عمره دوباره ست

هنوزم وقتی می خندی دلم از شادی می لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن دل آروم نمی گیره


تا گلی از سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غمزده از گوشه چشمانه من آویخت

دوری بین من و تو دوریه ما هی و دریاست

دوری بین من و تو دوریه ماه و تماشاست

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره ...

Jan 13, 2011

شاخص سوانح مرگبار ایران ایر: ۳۱۳ درصد بالاتر از میانگین جهانی


در سایت سوانح هوایی، شاخص سانحه برای شرکت های هواپیمایی عمده ی جهان طی ۲۵ سال گذشته، محاسبه شده است. فاکتورهای تعداد پرواز، تعداد سوانح و شمار کشته شدگان نسبت به شاخص میانگین جهانی سوانح هوایی سنجیده و درصدی حاصل شده است که پایین تر یا بالاتر از معیار جهانی ست (علامت منفی یعنی پرحادثه تر و مرگبارتر و مثبت یعنی کم حادثه تر و ایمن تر).


از ایران تنها نام ایران ایر آمده، که بعد از ماهان کم حادثه ترین شرکت هوایی کشور است. با این حال ایران ایر در خاورمیانه و آفریقا بیشترین سوانح مرگبار را داشته است. معلوم نیست آیا سوانح شرکت ایران ایرتور (زیرمجموعه ی ایران ایر با هواپیماهای روسی در ناوگان) به آمار ایران ایر اضافه شده است یا نه. اما روشن است که آمار حوادث شرکتهای هوایی پرحادثه ی ایرانی همچون آسمان، کاسپین و کیشایر در این فهرست وارد نشده اند. طبق نتایج آماری این وبسایت، ایران ایر با شاخص سانحه ی منفیِ سیصد و سیزده درصد، در مقیاس جهانی چهارمین شرکت هوایی پرحادثه و پرتلفات است، بعد از هواپیمایی کوبا، چین و پاکستان. درمقابل شرکت هوایی Southwest آمریکا با قریب به نوزده میلیون پرواز کم حادثه ترین هواپیمایی عمده ی دنیا طی بیست و پنج سال گذشته بوده است. در فهرست دیگری در این سایت نام شرکتهای هوایی بدونِ سانحه آمده است که طی ربع قرن گذشته تلفاتی نداده اند.


توضیح: من به شخصه بارها مسافر پروازهای ایران ایر (بخصوص خارجی) بوده ام و هدفم از معرفی این آمار به هیچ وجه نکوهش متخصصان فنی و خلبانان توانمند کشورمان نیست که با وجود کاستی های بسیار وظیفه ی دشوار خود را به خوبی انجام می دهند.

در پیوند با موضوع: فقدان مدیرت ریسک، عامل سقوط هواپیما در ارومیه

Jan 11, 2011

فقدان مدیریت ریسک، عامل سقوط هواپیما در ارومیه



بر اساس داده هایی که از شرایط سقوط هواپیما در نزدیکی ارومیه منتشر شده میتوان حتا بدون تخصص و داده های بیشتر حدس زد عامل اصلی سقوط چه بوده: هوای نامساعد.


اما موضوع به همین جا ختم نمیشود. با وجود لغو پروازهای قبلی به ارومیه (بدلیل هوای نامساعد)، چرا این هواپیما اجازه ی پرواز یا نشستن گرفته است؟


شاید انتظار میرفته هوا بهتر شود اما چنین نشده. پس تشخیص شرایط جوی درست نبوده. چنانکه یکی از مجروحان حادثه در گزارشی تلویزیونی از لرزشهای شدید و حتا تهوع آور هواپیما در حین کاهش ارتفاع برای فرود گفته است


حال پرسش این است که چرا فرودگاه ارومیه شرایط جوی را به دقت رصد و گزارش نکرده تا از کاهش ارتفاع هواپیما پیشگیری کند و جان صد و چند انسان را به مهلکه نکشد؟

گویا هواپیما میخواسته دوباره اوج بگیرد اما موفق نشده و در ارتفاع کم سقوط کرده است. به گمانم اوج گرفتن دوباره ی هواپیما در ارتفاع پایین و با سرعت کم ریسک بالایی دارد که نتیجه اش را شاهدیم


مثالی از مدیریت ریسک پرواز: سه سال پیش اتفاقن با همین ایران ایر از تهران به آمستردام می آمدم که پیش از کاهش ارتفاع برای فرود، به خلبان خبر رسید که باند فرودگاه آمستردام به شدت مه آلود است (گستره ی دیدِ کمتر از پانصد متر) و امکان فرود نیست. ایرباس قدیمی ایران ایر همان بالا دور زد و رفت در فرودگاه کلن آلمان نشست تا از شدت مه کاسته شود. سوختگیری مجدد هم کرد و بعد از دو سه ساعت که مه صبحگاهی در فرودگاه آمستردام شکسته شد، به سلامت آنجا نشست


انتظار در کلن

فرود در آمستردام بعد از کاهش مه


این نمونه ای از برخورد پیشگیرانه با ریسکهای پرواز (یا هر ریسک دیگری) ست که امنیت انسانها را به اما و اگر وانمیگذاد و به موقع هشدار میدهد تا کار به جاهای باریک نکشد. تازه این ماجرایی که گفتم در حالی انجام شد که فرودگاه آمستردام مجهز به سیستم فرودِ راداری است. یعنی حتا بدون دید کافی هم بیشتر هواپیمای متعارف میتوانند بر اساس تبادل داده های ارتفاع و موقعیت باند فرودگاه، فرود عادی یا اضطراری انجام دهند


اما چرا کار باید به اضطرار بکشد وقتی میتوان از خطر پرهیز کرد؟ ،گیرم که فرودگاه ارومیه مجهز به چنین سیستمی نباشد و داده های هواشناسی اش هم دقیق نباشد، ولی چرا کسی به فکر پیشگیری نیفتاد و این هواپیما پیش از کاهش ارتفاع، به فرودگاه تبریز ارجاع نشد؟ چون کسی ریسکهای موجود را جدی نگرفت


نمونه ی روزمره اش رانندگانی که در سرعتهای بالا به خودروی جلوی خود چنان نزدیک میشوند (سپر به سپر می چسبانند) که فرصت گریز از خطر احتمالی را از خود میگیرند و جان دیگران را هم به خطر می اندازند. اما یک خلبان چه می داند چندصد کیلومتر جلوتر چه خبر است اگر به او اطلاعات درست را ندهند یا او را از ریسک کردن برحزر ندارد


افزونه یک: در خبرهای تازه آمده است که خلبان در تماس با برج مراقبت از نقص فنی هواپیما گفته است! حال آنکه پیشتر شرایط بد جوی بعنوان علت احتمالی سقوط اعلام شده بود. حتا اگر بپذیریم که این بوئینگِ قدیمی در کولاک دچار نقص فنی شده باشد، باز هم بحث ضعف در مدیریت ریسک بجای خود باقی ست. چون استفاده از هواپیمای فرسوده آن هم در شرایط بد جوی یعنی افزایش ریسک و خطر برای مسافران. تحریمهای فروش هواپیما به ایران هم نمیتواند توجیه گر این حوادث باشد. چون عقل سلیم می گوید بهتر است دیرتر برسی تا هرگز نرسی


افزونه دو: یک روز پس از درج این مطلب، از طریق سایت تابناک رسیدم به تحلیل کاپیتان بهروز مدرسی از سانحه ی سقوط بوئینگ 727 در ارومیه. این خلبان باتجربه برمبنای اطلاعات فنی خود و منابعی که بدانها دسترسی داشته، تصویر روشنی از علت احتمالی حادثه ی مرگبار ارائه داده است که بسیار آموزنده و عبرتانگیز است و گمانه زنی های کلی بنده را نیز تأیید میکند: دلنوشته های یک کهنه سرباز


لینک با اطلاعات مفید به انگلیسی

Crash: Iran Air B722 near Uromiyeh on Jan 9th 2011, impacted terrain during go-around

Dec 4, 2010

IDFA 2010 برندگان جشنواره مستند آمستردام

مهمترین جشنواره ی جهانی فیلمهای مستند (ایدفا) هفته ی پیش در آمستردام به پایان رسید و در نهایتِ شگفتی بیشتر جوایز آن به فیلمهای هلندی اهدا شد.


در بخش بهترین مستند بلند (که پیشتر بخش یوریس ایونس نامیده می شد)، فیلم «وضعیت ستارگان» Position among the Stars محصول هلند جایزه ی «فِی پی رو» را از آن خود کرد. این مستند بازسازی شده، سومین قسمت یک سه گانه است که رتِل هلمریش فیلمساز هلندی-اندونزیایی درباره ی خانواده ای فقیر در اندونزی ساخته و در آن با طنزی تلخ تعارض میان شهر و روستا، پیر و جوان، و مسیحی و مسلمان را به تصویر می کشد. «وضعیت ستارگان» باوجود سبک بصری پرتحرک و فراز و فرودهای شبه داستانی اش در قیاس با دو کاندیدای دیگر شایستگی دریافت جایزه را نداشت و اگر رئیس هیئت داوران این بخش یک بازیگر هلندی (مونیک فان دِ فِن) نمی بود، چه بسا این فیلم برگزیده نمی شد.


دو نامزد دیگر جایزه ی بهترین مستند بلند در ایدفای امسال از دید من مستندتر و قویتر از «وضعیت ستارگان» بودند چون شگرد بازسازی و روایتِ از پیش طراحی شده بر جنبه ی واقعی و مستند آنها نچربیده بود.


فیلم Marathon Boy یا «پسر دونده» ساخته ی مستندساز انگلیسی جِما آتوال ماجرای پسربچه ای زاغه نشین و مربی ورزشی و پدرخوانده ی او را به تصویر می کشد که می خواهد از این پسر هفت هشت ساله یک قهرمان ملی دوی ماراتن بسازد. فشاری که این مربی بر این پسر خردسال وارد می کند مخالفت هایی در بین مسئوالان محلی بر می انگیزد و تماشاگر و رسانه ها را نیز به شک وامی دارد تا پسر بچه و مادر فقیرش را به شکل قربانی منافع مربی ببینند. اما کشاکش هیستریک بر سر این موضوع روند ماجراها را به شکلی گسترش می دهد که در نهایت همدلی ما را به سوی مربی بازمی گرداند و در پایان این اوست که قربانی جوسازی و دشمنان پیرامونی می شود.


«پسر دونده» مستندی ست گیرا با ساختاری پرکشش بی آنکه اثری از بازسازی و داستانسرایی در آن باشد. فیلمساز و گروهش طی پنج سال در هندوستان از رویدادها و شخصیت های واقعی فیلمبرداری کرده اند و عصاره ی کارشان را در قالبی جدلی ریخته اند تا داوری را به تماشاگر بسپارند.


«جنگ های مقدس» Holy Wars دیگر کاندیدای بهترین مستند بلند ایدفا بود. استفن مارشال، نویسنده و فیلمساز آمریکایی به مدت سه سال یک مسیحی متعصب آمریکایی و یک مسلمان رادیکال انگلیسی را دنبال می کند تا به مبانی اعتقادی آنها و ریشه های تقابل مسیحیت و اسلام بخصوص پس از یازده سپتامبر راهی بجوید. این دو شخصیتِ رادیکال خود را وقف ترویج آرمان مذهبی خود کرده اند و از خطر کردن در این راه هراسی ندارند. اوج فیلم جایی است که هر دوی آنها با هم رو در رو می شوند و جوان مسیحی-آمریکایی در بحثی پرشور مغلوب انگلیسی مسلمان می شود، که خود پیشتر یک مسیحی باده خوار بوده است و اکنون مدافع جهاد اسلامی بر علیه قدرتهایی چون آمریکاست.


مواجهه ی مسیونر جوان آمریکایی با استدلالهای آتشین مسلمان انگلیسی او را متوجه تأثیر تجاوزگری آمریکا در برانگیختن بنیادگرایی اسلامی بر علیه کشورش می کند و باعث می شود راه خود را از مسلک افراطی خانواده اش جدا کند و با بینشی جهانشمول تر به تبلیغ مسیحیت بپردازد. در مقابل مسلمان رادیکال انگلیسی حتا در لبنان و پاکستان هم مدینه ی فاضله ی خود را نمی یابد و سرانجام به طالبان می پیوندد، در حالی که زن و بچه اش در انگلیس اند و بعید به نظر می رسد طالبان نیز با تصویر آرمانی او از اسلام همخوانی داشته باشند.


در بین مستندهای بخش مسابقه ی بلند، تنها فیلمی که به ایران مربوط می شد «موج سبز» The Green Wave بود، ساخته ی کارگردان ایرانی مقیم آلمان، علی صمدی احدی. آمیزه ای از تصاویر مستند و انیمیشن که رویدادهای پس از انتخابات سال گذشته را از زاویه ی دید چند تن از دستگیرشده گان و فعالان مدنی بازگو می کرد. این فیلم در رده بندی بهترین فیلم از دید تماشاگران، در رتبه ی پنجم قرارگرفت.


دیگر جوایز ایدفا در بخش هایی به شرح زیر اهدا شدند که موفق به دیدن بیشتر آنها نشدم تا نظری بدهم:


بهترین مستند نمیه بلند: آدمهایی که میتوانستم باشم و شاید هستم (هلند، بوریس خِرست)

بهترین مستند اول (و دوم): کانو: یک آمریکایی و حرمسرایش (فیلیپین، مونستر جیمنز)

بهترین مستند دانشجویی: در یک اسم چی هست (بلژیک، اِفا کوپر)

بهترین مستند هلندی: وضعیت ستارگان (هلند، رتِل هلمریش)

جایزه ی هایفس (داوران جوان): طلای پاییز (آلمان، استرالیا، یان تِنهافن)

بهترین مستند تماشاگران: سرزمین زباله (انگلستان و برزیل، لوسی واکر)

بهترین مستند پرده ی سبز (با موضوع محیط زیست): به درونِ جاودانگی (دانمارک، سوئد و فنلاند، مایکل مدسن)


و چند جایزه ی دیگر که در سایت جشنواره می توانید شرح آن را ببینید و اطلاعات بیشتر پیرامون فیلمهای برگزیده را هم بخوانید، به انگلیسی و یا هلندی.


از جمله دیگر مستندهای خوبی که در بخش های مختلف ایدفا دیدم:


ناپل ناپل ناپل Napoli Napoli Napoli: فیلمی تیره درباره ی تباهی آشکار و پنهان در شهر ناپل و نقش مافیا در افزایش بزهکاری. تلفیقی متوازن از صحنه های بازسازی شده و مستند، ساخته ی کارگردان سرشناس آبل فرارا.

سینما کمونیستو Cinema Komunisto: مروری بر دوران شکوفای سینمای یوگوسلاوی و دلبستگی مارشال تیتو به فیلمها و ستارگان آمریکایی.

بچه های انقلاب Children of the Revolution: بازخوانی زندگی و مبارزات اولریکه ماینهف و فوساکو شیگونُبو (چهره های شاخص ارتش سرخ آلمان و ژاپن) از نگاه دختران آنها.

آرمادیلو Armadillo: مأموریت گروهی از سربازان دانمارکی در افغانستان و درگیری آنها با دشمن پنهان.

خون در موبایل Blood in the Mobile: تحقیقی جسورانه پیرامون مواد معدنی که در ساخت گوشی های موبایل کاربرد دارد اما منبع درآمد باندهای مسلح در کنگو ست که مسئول کشتار پنج میلیون نفر در دو دهه ی گذشته بوده اند.

زندگی خوب The Good Life: انزوای فقیرانه و پرتنش یک پیردختر و مادر سالخورده ش که پیش از این ثروتمند بوده اند.


جالب اینکه سه فیلم آخر دانمارکی است و حضور سینمای مستند دانمارک در جشنواره ی ایدفا طی سالهای گذشته چشمگیر بوده است.

Nov 8, 2010

این فیلم کیارستمی سندی تاریخی ست

فیلم مستند «قضیه، شکل اول... شکل دوم» را عباس کیارستمی در سال ١٣۵٨ با بودجه ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ساخت، اما این فیلم بعد از آن هیچگاه اجازه ی نمایش نگرفت. در این فیلم شخصیت های سیاسی، مذهبی و فرهنگی وقت و اولیای دانش آموزانِ حاضر در فیلم پیرامون موضوعی به ظاهر ساده نظر می دهند اما از آنجا که جانمایه ی فیلم یک دوراهی اخلاقیِ جهانشمول است پاسخهای آنان ابعاد گسترده تری پیدا می کند که گاه در تناقض با کردار و مشی برخی از پاسخ دهندگان است.


این فیلم همچنین بدلیل حضور نمایندگان دیدگاههای سیاسی و فرهنگی زمانه ی خود، بازتابی از یک دوره ی تاریخی ست و به نظر من یک سند مهم ملی محسوب می شود. افرادی چون نورلدین کیانوری، ابراهیم یزدی، صادق خلخالی، هادی غفاری، صادق قطب زاده، هدایت متین دفتری، عبدالکریم لاهیجی، کمال خرازی (و از هنرمندان:) عزت اله انتظامی، موسوی گرمارودی، ابراهیم فروزش، مسعود کیمیایی و نورلدین زرین کلک در این مستند صحبت می کنند.


Oct 29, 2010

Mijn Nieuwe Vaderland - Ramsey Nasr


.

Dichter des Vaderlands Ramsey Nasr schreef een uit zeven strofen bestaande pastiche op een gedicht van Hendrik Tollens. Tollens' Wien Neêrlandsch bloed was meer dan een eeuw het officiële Nederlandse volkslied.



Wie neerlands bloed in d’aders vloeit
van vreemde smetten vrij
wiens hart voor volk en orde gloeit
verhef uw zang als wij.
Vandaag zien wij weer één van zin
de vlaggen afgestoft.
Vandaag zet ik mijn feestlied in
voor vaderland en schoft.

Ik eer de leiders van mijn land.
Hun vlekkeloos parcours
leert mij wat macht vóór al verlangt:
’t geweten van een hoer.
Ik eer mijn leiders hemelhoog
en ’t hoogst zit een fascist
die u en mij zolang gedoogt –
zolang als hij beslist.

Beschermt gij, leiders, onze grond
waar vreemde adem gaat
gij die zo rein zijt, kerngezond
en zuiver op de graat.
Wij smeken om een harde hand
in aangewreven haat.
Behoud voor ’t lieve vaderland
de blanke natiestaat.

Braakt uit, gij vrienden, vrij van zin
uw krop, uw kreet, uw gal.
Niets is taboe en niets te min
uw bagger minst van al.
Verneder dus wat u niet zint
sla stuk wat niet bevalt
laat zien hoe u dit land bemint
omhels het op zijn smalst.

Hoe klopt ons hart, hoe zwelt ons bloed
bij ’t rijzen van dees' toon.
Klonk ooit een zuiverder gemoed
een leger hart zo schoon?
Waar hoorde men die koekoekszang
voor volk en vaderland?
Dat was toen in het landsbelang
een heel volk werd verbrand.

Dood nu wat afwijkt van uw bloed
en van uw onderbuik.
Bewaar het niet, verdelg het goed
zodat dit land ontluikt.
Wie hier nog onze mildheid zoekt:
los op in brandend veen.
Waar elk verschil werd opgedoekt
zijn staat en burger één.

Wie neerlands bloed in d’aders vloeit
van vreemde smetten vrij
die fabel staat weer eens in bloei
in dwazen zoals wij.
Veel liever word ik door een volk
van hunnen aangerand
dan mee te gaan in deze kolk
van schoft en vaderland.

Ramsey Nasr is Dichter des Vaderlands. Deze pastiche door Nasr is gemaakt op Wien Neêrlandsch bloed (zie hier), het gedicht van Hendrik Tollens dat van 1817 tot 1932 het officiële Nederlandse volkslied was.

Bron: NRC

Oct 15, 2010

شروع به کار دولت دست راستی در هلند

از راست به چپ: خیرت ویلدرس، مارک روته (نخست وزیر جدید هلند)، ماکسیم فرهاخه


دولت جدید هلند ائتلافی است از حزبهای لیبرال دموکرات VVD، دموکرات مسیحی CDA و حزب افراطی آزادی به رهبری خیرت ویلدرس که به اسلام ستیزی مشهور است. البته حزب آزادی در کابینه حضور ندارد اما در تعیین سیاست های دولت نقش داشته و خواهد داشت. به این ترتیب هلند برای اولین بار بعد از جنگ دوم جهانی نخست وزیری از حزب لیبرال دموکرات خواهد داشت: مارک روته.


در سیاستهای اعلام شده ی دولت جدید مواردی همچون محدودسازیِ درون کوچیِ غیرغربی ها بخصوص مسلمانان، گنجانده شده است. همچنین کاهش تسهیلاتی چون یارانه ی درمانی، حقوق بازنشستگی و بیکاری و برخی هزینه های فرهنگی هنری. در مقابل مالیات بر ارزش افزوده ی شرکتها و سوداگران کاهش یافته است. در نتیجه در چهار سال آینده به بهانه ی صرفه جویی مالی، اقشار آسیب پذیر و درون کوچانِ مسلمان تحت فشار بیشتری خواهند بود.


حزبِ لیبرالِ مارک روته در انتخابات گذشته با برتریِ یک کرسی نسبت به حزب سوسیال دموکراتِ کار، بعنوان پیروز نسبی، مأمور تشکیل دولت ائتلافی شد. اما پس از مذاکراتی زودگذر با رهبر حزب کار (یُب کوهن) از ائتلاف با جناح چپ پرهیز کرد و همراه با حزب میانه روی دموکرات مسیحی به سراغ حزب افراطی خیرت ویلدرس رفت (که بیشترین افزایش کرسی ها در انتخابات گذشته داشت).


ابتدا مخالفتهایی از درون حزب دموکرات مسیحی بگوش رسید که ائتلاف با ویلدرسِ اسلام ستیز را خلاف اصول حزب خود، از جمله آزادی ادیان، می دانستند. شکاف به جایی رسید که حزب دموکرات مسیحی همایشی ترتیب داد تا موافقان و مخالفان نظر خود را به رأی بگذارند: نمایشی باشکوه و پراحساس که زنده از تلویزیون پخش شد. جالب آنکه چند تن از نخست وزیرهای پیشین و وزرای این حزب نیز مخالفِ همراهی با ویلدرس بودند. اما با توجیهاتی چون عدم حضور ویلدرس در دولت آینده و توافق مشروط با او، در نهایت دو سوم از اعضای حزب دموکرات مسیحی به ائتلاف با حزب آزادی ویلدرس رأی دادند تا بعد از هشت سال رهبری دولت هلند، باز هم در کابینه باشند، هرچند این بار در سایه ی حزب لیبرال و حزب آزادی. بدین ترتیب ماکسیم فرهاخه، سردسته ی فراکسیون دموکرات مسیحی و جوشکار این ائتلاف، در دولت دست راستی جدید به مقام معاونت نخست وزیر رسید تا پاداش خود را گرفته باشد، حال آنکه در دولت خودشان وزیر خارجه بود.

بدلیل عدم حضور حزب آزادی در هیئت دولت، دیگر پست های وزارت و معاونت به تساوی بین دو حزب لیبرال و دموکرات مسیحی تقسیم شده اند. چند وزارتخانه از جمله اقتصاد و کشاورزی، و کشور و انطباق مهاجران هم ادغام شده اند تا آنطور که گفته میشود دولت کوچکتر بشود و به دوازده وزارتخانه برسد.


حال با توجه به شکننده بودنِ اکثریتِ احزاب حاکم، انتظار می رود که احزاب اپوزیسیون در مجلس دستشان برای مخالفت و بلوکه کردن برخی سیاستهای دست راستی ها باز باشد. بخصوص که شماری از نمایندگان حزب دموکرات مسیحی نیز به شرط کنترل ویلدرس ائتلاف را پذیرفته اند و ممکن است در مقابل زیاده خواهی های او ایستادگی کنند.


در هر حال روشن است که دولت جدید هلند در سیاست خارجی اش نسبت به ایران لحن تندتری در پیش خواهد گرفت، اما از طرفی حزب لیبرال همواره خواهان توسعه ی تجاری است و چه بسا اهل ساخت و پاخت باشد (اگر تحریمها مانع نشوند).


Oct 6, 2010

مردم متولی سینما هستند نه ارشاد

در پی جدلهایی که بعد از جشن خانه ی سینما میان این نهاد صنفی و وزارت ارشاد درگرفت، تلویزیون فارسی بی بی سی امشب در برنامه ی صفحه ی دوی خود به این موضوع پرداخت، که به لحاظ اهمیت، کاری بجا و حتا لازم بود. اما شرکت کنندگان در این گفتگو گاه به نتایجی رسیدند که از این افراد بعید به نظر می آمد.


گفته شد سینمای ایران دولتی بوده و هست. شاید تا حدی چنین باشد، اما گفته نشد که بخش مهمی از بدنه ی سینمای ایران از جمله تهیه کنندگان مایل به استقلال از دولت بوده و هستند، تا از دخالتهای محدودکننده ی آقابالاسرهایی که خود را متولی سینما می دانند، در امان باشند. این کشاکش میان بخش خصوصی و دولتی فقط مربوط به سینما نمی شود و در دیگر بخشهای فرهنگی و اقتصادی هم مشهود است، چنانکه مانعی شده است در مسیر توسعه.


اما گلایه ی اصلی به بخشی دیگر است: در این برنامه ناصر صفاریان از ایران (و بعد حسن صلحجو از برنامه ی آپارات در تأیید صفاریان)، عقیده داشتند که در ایران رابطه ی مسئولان دولتیِ سینما با سینماگران مانند رابطه ی پدر و فرزند است چون بخش مهمی از وامها و تجهیزات سینمایی را دولت به فیلمسازان می دهد. در نتیجه منطقی و قابل درک است که دولتی ها انتظار داشته باشند فیلمسازان از خواسته های (محتوایی) آنها تبعیت کنند! (نقل به معنا) دقت کنید که اصطلاح "متولی سینما" که حکومت بکار می برد معادل پدر و قیم است که در بی بی سی القاء شد.

گویی سینماگران ما خود به بلوغ نرسیده اند و مقامات و کارمندان دولت، بسیار بالغ تر و عاقلتر از سینماگرانِ خلاق و تهیه کنندگانِ خبره هستند. پیش فرضی که اثباتش ممکن است نتیجه ی عکس بدهد. حال بماند که حجم کمکهای دولتی در مقایسه با بودجه ی پانصد میلیون تومانی برای تولید یک فیلم سینمایی متعارف، اهمیت چندانی نمی تواند داشته باشد، آن هم در شرایطی که حتا بعد از تن دادن به محدودیتهای اخذ پروانه ی ساخت، سرنوشت بازگشت سرمایه ی کلان فیلم همچنان به امضای دولتی ها بند است و سیاستهای متغیر اکران.


حال پرسش مهم این است: این به اصطلاح متولیان دولتی سینما که در برنامه ی بی بی سی مفتخر به دریافت عنوانِ «پدر سینما» شدند، مگر اینها بودجه و امکانات دولتی (بخوانید ملتی) را با عرق جبین و از زحماتِ شخصی خود بدست آورده اند که سر تقسیم آن بخواهند شرط و شروط محتوایی بگذارند و تا فیلمی به مذاغشان خوش نیامد، مانع تولید یا اکران آن شوند و عوامل را به حاشیه برانند؟ آنها که حتا تحمل شنیدنِ آرزوی بازگشتِ هنرمندانی چون گلشیفته فراهانی و امیر نادری را (از زبان اصغر فرهادی) نداشتند، چطور می توانند پدر خانواده ی سینمایی باشند. یک ناپدری یا پدرخوانده هم بعید است از چنین آرزوی همگرایانه ای برنجد یا آن را بهانه ی پرخاشگری و تنبیه کند. مگر نه آنکه شعار اینها خدمتگذاری و مهرورزی بود؟ چه شد که جای خادم و مخدوم عوض شد، قهر جای مهر را گرفت و کار به امر و نهی رسید و ممنوعیت عده ای کثیر؟


دیگر اینکه: تا جایی که من دیده و شنیده ام در کشورهایی مثل هلند، آلمان و فرانسه، یارانه ها و وامهای سینمایی فارغ از دیدگاه سیاسی و اجتماعی مستتر در فیلم به فیلمسازان اعطا می شود، آن هم بر اساس استانداردهای حرفه ای و نه سلیقه های جناحی یا حکومتی. بعلاوه مهمترین دغدغه ی این نوع حمایتها در اروپا، تقویت سینمای ملی در مقابل هجوم فیلمهای هالیوودی است. اینها برخلاف ایران، درها را باز گذاشته اند تا هر فیلمی از هر جای دنیا در کشورشان اکران بشود، اما از سوی دیگر شوراهای حرفه ای (و نه دولتی)، یارانه های سینمایی دولتی را در اختیار پروژه های برگزیده می گذارند تا سینمای ملی زنده بماند و منعکس کننده ی دغدغه ها و آرزوهای همه ی بخشهای آن جامعه باشد. نه اینکه لزومن ملی گرایی یا خودشیفتگی فرهنگی را در عصر جهانی شدن دامن بزند. یا چنانکه در ایران انتظار می رود در خدمت ترویج دیدگاهِ همسو با دولتمردان باشد یا دست کم از سر مخالفت با آن در نیاید و مدام از رک گویی هراس داشته باشد مبادا به کسی بربخورد. تصور کنید فیلمسازی مثل مایکل مور اگر قرار بود فیلم "یازده سپتامبر" را با مجوز مسئولان فرهنگی دولت بوش بسازد و آنها هم دستشان باز بود که او را منع کنند، آیا این پرفروشترین مستند آمریکا به مرحله ی تولید می رسید؟ نه. اما دیدیم که رسید و در ایران هم با آب و تاب به نمایش درآمد، چون علیرغم افشاگری های تند و تیز این فیلم درباره ی دار و دسته ی حاکم و جنگ طلبی کارتلهای نفت و اسلحه، هیچ مقامی در آمریکا حق نداشت فیلمسازی رُک گو و مخالف خوان را از کارش منع کند یا جلوی اکران فیلمش را بگیرد.


و در خاتمه: به نظر می رسد آن مچ بندهای سبز چه در دست باران کوثری باشد، چه در دست علی کریمی، هنوز عده ای را نگران می کند وگرنه واکنش نشان نمی دادند. علت اش این است که بسیاری از مردم به چهره های محبوبِ خود نگاه می کنند و آن مچ بند منفرد به هر رنگی که باشد در تعدادِ تماشاگران و هواداران ضرب می شود، مثل سنگریزه ای که در آب راکد موج می اندازد. چنین است آرزوی فرهادی در آن جشن و نامه های خانه ی سینما به ارشاد و حمایت فیلمسازان از یکدیگر و...


من نه سبزم، نه سرخ. من یک فیلمساز بیکار شده ام، دلبسته ی رنگین کمان. اما خوشحالم که بسیاری از مردم هنوز سینماگران مستقل و دست و بال بسته ی خود را دوست دارند؛ آن هم در عصری که جدیدترین دی وی دی های زیرنویس شده ی غربی و سریالهای دوبله شده ی ماهواره ای را می توان به آسانی بر نمایشگرهای چهل-پنجاه اینچی خانگی تماشاکرد (بدون سانسور و با جذابیت های بصری و صوتی تمام عیار). همین مردم اند که متولی و پدر سینمای ایران هستند. آنان که در عین دسترسی به محصولات روز سینمای غرب، باز هم کم و بیش گذارشان به سینماها می افتد تا نشانی از خود ببینند، جلوه ای از دغدغه ها، فرهنگ و ستاره های خود را تماشاکنند. و این تماشاگران وفادار به خوبی می دانند که سینمای وطنی، برشی ناقص از زندگی و دلمشغولی های آنهاست. اما به آن پرخاش نمی کنند، در بدترین حالت مدتی به آن پشت می کنند. و اگر فیلمی وطنی به آنها دروغ، شعار و کسالت نفروشد، با دیگر کاستی هایش می سازند، چون تنگناها را می شناسند. پس باید دید طیفِ تماشاگر چه می خواهد و سینمای ما چه در چنته دارد. آنگاه در بده بستانی آزادانه و پویا، سینما آیینه می شود و تماشاگر به قهقرا نمی رود.


نتیجه ی اخلاقی: آزادی بدهید، یارانه پیشکش. همین.


Oct 2, 2010

پایان یک جنبش

دیروز در آمستردام طی درگیریهای پلیس ضدشورش با خانه نزولها چندنفر از طرفین مجروح و عده ای هم دستگیر شدند.


واژه شناسی

خانه نزول [ ن َ / ن ِ ن ُ ] (اِسم مرکب ) فرودآمدن در خانه ها بدون اجازت مالک از راه غصب (فرهنگ دهخدا). در انگلیسی واژه ی Sqaut در حیطه ی حقوقی به معنای بی اجازه در ملکی ساکن شدن است و Squatter هم نعت فاعلی آن است.

همین واژه در هلندی به ترتیب kraken و kraker است، که معانی دیگری مثل شکستن، ترکاندن و ترقه هم می دهد، اما مراد ما اینجا از کراکر همان خانه نزول است که قفل خانه می شکند و در آن ساکن میشود.


تاریخچه

از دهه ی هفتاد و هشتاد میلادی در هلند جنبش کراکرها یا خانه نزولها شکل گرفت و تا دهه ی نود که من به هلند آمدم بسیار فعال بود. افرادی با گرایشهای گوناگون مانند پانکها، آنارشیستها و چپها را میشد در بین آنها دید. اما وجه مشترک همه ی آنها این بود که با نظام ناعادلانه سر سازگاری نداشتند و معمولن جوانانی کم درآمد و بی خانمان بودند که حق خود می دانستند ساختمانهای خالی مانده ی ملاکین، شرکتها و دولت را نشان کنند، قفلهایش را بشکنند و گروهی در آنجا ساکن شوند. با این قصد که در مقابل اخراج و تخلیه مقاومت کنند، و می کردند، اغلب با کمک دیگر یارانِ جنبش خانه نزولها. از طرفی رخنه های قانونی در نظام تملک و اجاره در هلند نیز به آنها فرصت می داد تا مدتها در عمارت اشغالی جا خوش کنند و پروسه ی حقوقی را کش دهند بی آنکه پلیس بتواند کار چندانی از پیش ببرد.


بعدها به مرور بنگاهها و مؤسساتی شکل گرفتند که از طرف مالکان، بخشهایی از ساختمانهای خالی مانده را بطور موقت به کسانی اجاره میدادند که ظن خانه نزول بودن به آنها نمیرفت. این بنگاهها در ازای دریافتِ اجاره بهای کمتر از معمول، قراردادی مشروط را به مستاجران تحمیل میکردند تا نتوانند مدعی شوند. بعلاوه از آنها بعنوان نگهبانی برای پیشگیری از حمله ی سرزده ی کراکرها استفاده میکردند. و مهمتر اینکه در صورت ورود و استقرار خانه نزولها، ملاکین میتوانستند به دادگاه ثابت کنند که ملکِ مورد تعرض خالی از سکنه نبوده و مستاجر داشته است. با همه ی این ترفندها هراسِ ملاکان از کراکرها کاملن از بین نرفته است. هرچند تعداد آنها به مرور کمتر شده، از جمله در شهری چون آمستردام که خانه نزولهای اروپایی جایگزین افراد هلندی شده اند و به طبع همدلی جامعه و سیستم حقوقی را با خود ندارند.


سرانجام

تا اینکه دیروز قانون جدیدی به اجرا گذاشته شد که خانه نزولی را مشخصن ممنوع می کند و دست پلیس را برای تخلیه ی خشونت آمیز و فوری باز می گذارد. این بود که صدها کراکر آمستردامی دیروز تظاهراتی به راه انداختند و گفتند «قانون شما قانون ما نیست». و برای اینکه ضرب شصتی هم نشان داده باشند فالمجلس آپارتمانی خالی را در مرکز آمستردام اشغال یا بر آن نزول کردند. اما پلیس ضدشورش که از قبل به حالت آماده باش در شهر مستقر بود به آنها حمله کرد و با زخمی کردن و دستگیری یازده نفر آنها فعلن به اعتراضات خاتمه داده است.

Sep 25, 2010

شب جمعه

بعد از خرید نگاهش به قوطی های ردبول افتاد، ردیف بالای یخچال ویترینی. یکی برداشت و پولش را گذاشت روی پیشخوان. پسرش از آن پایین گفت: یکی واسه من میخری؟

ده دوزاده سال بیشتر نداشت اما چندبار دیده بود پدرش ردبول میخرد، و دور از چشم او میخورد، چون فقط قوطی های خالی اش را بعد جایی در خانه میدید.


پدر: به درد تو نمیخوره... شیرکاکائو وردار.

پسر: نه، همین رو میخوام... بخر دیگه...

پدر یکی برداشت داد دستش و برای سومین بار حساب کرد.


قبل از سوارشدن به ماشینِ شاسی بلندی که تازه خریده بودند، پسرک دستک قوطی را کشید و کف زد بالا. پدرش که نیم نگاهی به او داشت گفت: گند نزنی به صندلی.

پسر چیزی نگفت. فقط با ترس و ولع کف را سرکشید. صورت و دماغش جمع شد.


هنوز مسافتی را طی نکرده بودند که با احتیاط جرعه ی دوم را به زور قورت داد.


پسر: اَه، مزه ی دارو میده.

پدر: خب یه جور دارو ئه دیگه.

پسر: من که مریض نیستم.

پدر: اما مرض که داری.

پسر: فکر کردم نوشابه است خب.

پدر: گفتم که به درد تو نمیخوره.


پسر قوطی باریک را نگاه کرد. بعد پشت چراغ قرمز گرفت طرف پدرش و گفت: تو میخوریش بابا؟

پدر: نه... نریزیش!

پسر: خب چیکارش کنم؟

چراغ سبز شد. پدر چیزی نگفت. پسر سعی کرد یک قلپ دیگر بخورد اما نشد.

پدر: پرتش کن بیرون.

پسر: ضایعست بابا... جریمه داره.

پدر: آآرره؟ ضایعست؟

پسر: خیابون کثیف میشه.

پدر: مگه الان تمیزه.

پسر مکثی کرد و گفت: خب کثیف تر میشه.

پدر: بهتر از اینه که صندلی کثیف شه.


پسر نگاهی به چهره ی پدرش انداخت که زیر نور خودروهای مقابل، تاریک و روشن میشد.

قوطی را محکم گرفته بود مبادا لب پر بزند.


پسر: بابا!

پدر: ها؟

پسر: تو مریضی؟

پدر: چی؟

پسر: چرا از اینا میخوری؟


پدر پیچید توی کوچه. نگاهی به پسرش انداخت که در صندلی پت و پهن، کوچکتر به نظر میرسید. بعد رفت توی نقش و مثل گویندگان فیلمهای آموزشی گفت: این یه جور نوشابه ی انرژی زاست.


پسر یادش بود که از همکلاسی هایش چیزهای دیگری شنیده بود. اما بروز نداد. فقط پرسید: انرژی زا یعنی چی؟


پدر با یک فرمان ماشین را توی سرازیری پارکینگ جا کرد و گفت: ریموت رو بزن بچه....

پسر داشت دنبال ریموت میگشت که قوطی کج شد.

پدر: بده ش من تا نریختیش.

پسر ریموت را داد. بعد فهمید باید قوطی را میداد. اما دیر شده بود. رد بول ریخته بود روی خشتک او و روی صندلی. تازه کف اش داشت میخوابید.


رامین فراهانی



Jul 16, 2010

Image Filtering

Note: Photo's and Pictures on BLOGSPOT domain, have been filtered in Iran and most of local visitors can not see them. Because of that I had no choice than stopping to update my weblog with images, until the filtering has been lifted.


توجه: نمایش عکس و تصویر در دامنه ی blogspot در ایران فیلتر شده است و بیشتر بازدیدکنندگان ایرانی نمیتوانند عکسهای ارسالی را بر روی این وبلاگ ببیند. از اینرو ناچارم تا رفعِ محدودیت از به روز کردن وبلاگ با عکس و تصویر صرف نظر میکنم.

Jun 30, 2010

On transit in Ankara Airport





Surprisingly Facebook is considered inappropriate in Turkey and
it is filtered, while alcoholic drink is available in all varieties!




Iranians travel to Ankara mainly for consular issues at US embassy.
But this young guy is a wrestler, getting back from world's junior championship.


On transit in
Ankara International Esenboğa Airport on my way to Tehran.
May 2010 فرودگاه جدید آنکارا

Jun 13, 2010