Jan 3, 2010

جفای دی

یار مرا چو اشتران باز مهار می​کشد

اشتر مست خویش را در چه قطار می​کشد


جان و تنم بخَست او، شیشه من شکست او

گردن من ببست او، تا به چه کار می​کشد


شَستِ ویَم چو ماهیان جانب خشک می​برد

دام دلم به جانب میر شکار می​کشد


آنکه قطار ابر را زیر فلک چو اشتران

ساقی دشت می​کند، برکه و غار می​کشد


رعد همی​زند دُهُل، زنده شدست جزو و کل

در دل شاخ و مغز گل، بوی بهار می​کشد


آنکه ضمیر دانه را علت میوه می​کند

راز دل درخت را بر سر دار می​کشد


لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را

گر چه جفای دی کنون سوی خمار می​کشد


مولوی - غزلیات


No comments: