Sep 25, 2010

شب جمعه

بعد از خرید نگاهش به قوطی های ردبول افتاد، ردیف بالای یخچال ویترینی. یکی برداشت و پولش را گذاشت روی پیشخوان. پسرش از آن پایین گفت: یکی واسه من میخری؟

ده دوزاده سال بیشتر نداشت اما چندبار دیده بود پدرش ردبول میخرد، و دور از چشم او میخورد، چون فقط قوطی های خالی اش را بعد جایی در خانه میدید.


پدر: به درد تو نمیخوره... شیرکاکائو وردار.

پسر: نه، همین رو میخوام... بخر دیگه...

پدر یکی برداشت داد دستش و برای سومین بار حساب کرد.


قبل از سوارشدن به ماشینِ شاسی بلندی که تازه خریده بودند، پسرک دستک قوطی را کشید و کف زد بالا. پدرش که نیم نگاهی به او داشت گفت: گند نزنی به صندلی.

پسر چیزی نگفت. فقط با ترس و ولع کف را سرکشید. صورت و دماغش جمع شد.


هنوز مسافتی را طی نکرده بودند که با احتیاط جرعه ی دوم را به زور قورت داد.


پسر: اَه، مزه ی دارو میده.

پدر: خب یه جور دارو ئه دیگه.

پسر: من که مریض نیستم.

پدر: اما مرض که داری.

پسر: فکر کردم نوشابه است خب.

پدر: گفتم که به درد تو نمیخوره.


پسر قوطی باریک را نگاه کرد. بعد پشت چراغ قرمز گرفت طرف پدرش و گفت: تو میخوریش بابا؟

پدر: نه... نریزیش!

پسر: خب چیکارش کنم؟

چراغ سبز شد. پدر چیزی نگفت. پسر سعی کرد یک قلپ دیگر بخورد اما نشد.

پدر: پرتش کن بیرون.

پسر: ضایعست بابا... جریمه داره.

پدر: آآرره؟ ضایعست؟

پسر: خیابون کثیف میشه.

پدر: مگه الان تمیزه.

پسر مکثی کرد و گفت: خب کثیف تر میشه.

پدر: بهتر از اینه که صندلی کثیف شه.


پسر نگاهی به چهره ی پدرش انداخت که زیر نور خودروهای مقابل، تاریک و روشن میشد.

قوطی را محکم گرفته بود مبادا لب پر بزند.


پسر: بابا!

پدر: ها؟

پسر: تو مریضی؟

پدر: چی؟

پسر: چرا از اینا میخوری؟


پدر پیچید توی کوچه. نگاهی به پسرش انداخت که در صندلی پت و پهن، کوچکتر به نظر میرسید. بعد رفت توی نقش و مثل گویندگان فیلمهای آموزشی گفت: این یه جور نوشابه ی انرژی زاست.


پسر یادش بود که از همکلاسی هایش چیزهای دیگری شنیده بود. اما بروز نداد. فقط پرسید: انرژی زا یعنی چی؟


پدر با یک فرمان ماشین را توی سرازیری پارکینگ جا کرد و گفت: ریموت رو بزن بچه....

پسر داشت دنبال ریموت میگشت که قوطی کج شد.

پدر: بده ش من تا نریختیش.

پسر ریموت را داد. بعد فهمید باید قوطی را میداد. اما دیر شده بود. رد بول ریخته بود روی خشتک او و روی صندلی. تازه کف اش داشت میخوابید.


رامین فراهانی



No comments: