Oct 6, 2010

مردم متولی سینما هستند نه ارشاد

در پی جدلهایی که بعد از جشن خانه ی سینما میان این نهاد صنفی و وزارت ارشاد درگرفت، تلویزیون فارسی بی بی سی امشب در برنامه ی صفحه ی دوی خود به این موضوع پرداخت، که به لحاظ اهمیت، کاری بجا و حتا لازم بود. اما شرکت کنندگان در این گفتگو گاه به نتایجی رسیدند که از این افراد بعید به نظر می آمد.


گفته شد سینمای ایران دولتی بوده و هست. شاید تا حدی چنین باشد، اما گفته نشد که بخش مهمی از بدنه ی سینمای ایران از جمله تهیه کنندگان مایل به استقلال از دولت بوده و هستند، تا از دخالتهای محدودکننده ی آقابالاسرهایی که خود را متولی سینما می دانند، در امان باشند. این کشاکش میان بخش خصوصی و دولتی فقط مربوط به سینما نمی شود و در دیگر بخشهای فرهنگی و اقتصادی هم مشهود است، چنانکه مانعی شده است در مسیر توسعه.


اما گلایه ی اصلی به بخشی دیگر است: در این برنامه ناصر صفاریان از ایران (و بعد حسن صلحجو از برنامه ی آپارات در تأیید صفاریان)، عقیده داشتند که در ایران رابطه ی مسئولان دولتیِ سینما با سینماگران مانند رابطه ی پدر و فرزند است چون بخش مهمی از وامها و تجهیزات سینمایی را دولت به فیلمسازان می دهد. در نتیجه منطقی و قابل درک است که دولتی ها انتظار داشته باشند فیلمسازان از خواسته های (محتوایی) آنها تبعیت کنند! (نقل به معنا) دقت کنید که اصطلاح "متولی سینما" که حکومت بکار می برد معادل پدر و قیم است که در بی بی سی القاء شد.

گویی سینماگران ما خود به بلوغ نرسیده اند و مقامات و کارمندان دولت، بسیار بالغ تر و عاقلتر از سینماگرانِ خلاق و تهیه کنندگانِ خبره هستند. پیش فرضی که اثباتش ممکن است نتیجه ی عکس بدهد. حال بماند که حجم کمکهای دولتی در مقایسه با بودجه ی پانصد میلیون تومانی برای تولید یک فیلم سینمایی متعارف، اهمیت چندانی نمی تواند داشته باشد، آن هم در شرایطی که حتا بعد از تن دادن به محدودیتهای اخذ پروانه ی ساخت، سرنوشت بازگشت سرمایه ی کلان فیلم همچنان به امضای دولتی ها بند است و سیاستهای متغیر اکران.


حال پرسش مهم این است: این به اصطلاح متولیان دولتی سینما که در برنامه ی بی بی سی مفتخر به دریافت عنوانِ «پدر سینما» شدند، مگر اینها بودجه و امکانات دولتی (بخوانید ملتی) را با عرق جبین و از زحماتِ شخصی خود بدست آورده اند که سر تقسیم آن بخواهند شرط و شروط محتوایی بگذارند و تا فیلمی به مذاغشان خوش نیامد، مانع تولید یا اکران آن شوند و عوامل را به حاشیه برانند؟ آنها که حتا تحمل شنیدنِ آرزوی بازگشتِ هنرمندانی چون گلشیفته فراهانی و امیر نادری را (از زبان اصغر فرهادی) نداشتند، چطور می توانند پدر خانواده ی سینمایی باشند. یک ناپدری یا پدرخوانده هم بعید است از چنین آرزوی همگرایانه ای برنجد یا آن را بهانه ی پرخاشگری و تنبیه کند. مگر نه آنکه شعار اینها خدمتگذاری و مهرورزی بود؟ چه شد که جای خادم و مخدوم عوض شد، قهر جای مهر را گرفت و کار به امر و نهی رسید و ممنوعیت عده ای کثیر؟


دیگر اینکه: تا جایی که من دیده و شنیده ام در کشورهایی مثل هلند، آلمان و فرانسه، یارانه ها و وامهای سینمایی فارغ از دیدگاه سیاسی و اجتماعی مستتر در فیلم به فیلمسازان اعطا می شود، آن هم بر اساس استانداردهای حرفه ای و نه سلیقه های جناحی یا حکومتی. بعلاوه مهمترین دغدغه ی این نوع حمایتها در اروپا، تقویت سینمای ملی در مقابل هجوم فیلمهای هالیوودی است. اینها برخلاف ایران، درها را باز گذاشته اند تا هر فیلمی از هر جای دنیا در کشورشان اکران بشود، اما از سوی دیگر شوراهای حرفه ای (و نه دولتی)، یارانه های سینمایی دولتی را در اختیار پروژه های برگزیده می گذارند تا سینمای ملی زنده بماند و منعکس کننده ی دغدغه ها و آرزوهای همه ی بخشهای آن جامعه باشد. نه اینکه لزومن ملی گرایی یا خودشیفتگی فرهنگی را در عصر جهانی شدن دامن بزند. یا چنانکه در ایران انتظار می رود در خدمت ترویج دیدگاهِ همسو با دولتمردان باشد یا دست کم از سر مخالفت با آن در نیاید و مدام از رک گویی هراس داشته باشد مبادا به کسی بربخورد. تصور کنید فیلمسازی مثل مایکل مور اگر قرار بود فیلم "یازده سپتامبر" را با مجوز مسئولان فرهنگی دولت بوش بسازد و آنها هم دستشان باز بود که او را منع کنند، آیا این پرفروشترین مستند آمریکا به مرحله ی تولید می رسید؟ نه. اما دیدیم که رسید و در ایران هم با آب و تاب به نمایش درآمد، چون علیرغم افشاگری های تند و تیز این فیلم درباره ی دار و دسته ی حاکم و جنگ طلبی کارتلهای نفت و اسلحه، هیچ مقامی در آمریکا حق نداشت فیلمسازی رُک گو و مخالف خوان را از کارش منع کند یا جلوی اکران فیلمش را بگیرد.


و در خاتمه: به نظر می رسد آن مچ بندهای سبز چه در دست باران کوثری باشد، چه در دست علی کریمی، هنوز عده ای را نگران می کند وگرنه واکنش نشان نمی دادند. علت اش این است که بسیاری از مردم به چهره های محبوبِ خود نگاه می کنند و آن مچ بند منفرد به هر رنگی که باشد در تعدادِ تماشاگران و هواداران ضرب می شود، مثل سنگریزه ای که در آب راکد موج می اندازد. چنین است آرزوی فرهادی در آن جشن و نامه های خانه ی سینما به ارشاد و حمایت فیلمسازان از یکدیگر و...


من نه سبزم، نه سرخ. من یک فیلمساز بیکار شده ام، دلبسته ی رنگین کمان. اما خوشحالم که بسیاری از مردم هنوز سینماگران مستقل و دست و بال بسته ی خود را دوست دارند؛ آن هم در عصری که جدیدترین دی وی دی های زیرنویس شده ی غربی و سریالهای دوبله شده ی ماهواره ای را می توان به آسانی بر نمایشگرهای چهل-پنجاه اینچی خانگی تماشاکرد (بدون سانسور و با جذابیت های بصری و صوتی تمام عیار). همین مردم اند که متولی و پدر سینمای ایران هستند. آنان که در عین دسترسی به محصولات روز سینمای غرب، باز هم کم و بیش گذارشان به سینماها می افتد تا نشانی از خود ببینند، جلوه ای از دغدغه ها، فرهنگ و ستاره های خود را تماشاکنند. و این تماشاگران وفادار به خوبی می دانند که سینمای وطنی، برشی ناقص از زندگی و دلمشغولی های آنهاست. اما به آن پرخاش نمی کنند، در بدترین حالت مدتی به آن پشت می کنند. و اگر فیلمی وطنی به آنها دروغ، شعار و کسالت نفروشد، با دیگر کاستی هایش می سازند، چون تنگناها را می شناسند. پس باید دید طیفِ تماشاگر چه می خواهد و سینمای ما چه در چنته دارد. آنگاه در بده بستانی آزادانه و پویا، سینما آیینه می شود و تماشاگر به قهقرا نمی رود.


نتیجه ی اخلاقی: آزادی بدهید، یارانه پیشکش. همین.


1 comment:

دوست said...

کاش به "اگر"ی که مجری برنامه بی بی سی در سوالش گذاشت و گفت اگر این جوری فرض کنیم در آن صورت ماجرا چه شکلی است توجه می کردید. آقای صلحجو جواب آن "اگر" را داد.